در جایی میبینیم که موسی میگوید که خدایا من میخواهم تو را ببینم و خدا هم میگوید هرگز نمیتوانی من را ببینی!
و این قصه از جایی شروع میشود که شاعران بزرگ ایران به سرودن شعر در مورد این موضوع میکنند و هر شاعر جواب آن یکی شاعر را می دهد! مناظره طور جذاب شاعران در قرن ها!
این داستان در قرآن هم آمده است:
سوره : الاعراف آیه : 143
آیه : وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ.
چون موسی به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت : ای پروردگار من ، بنمای ، تا در تو نظر کنم .
گفت: هرگز مرا نخواهی ديد به آن کوه بنگر ، اگر بر جای خود قرار يافت ، تو نيز مرا خواهی ديد.
چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ، کوه را خرد کرد و موسی بيهوش بيفتاد چون به هوش آمد گفت : تو منزهی ، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم
سعدی بزرگ در قرن هفتم در مورد این داستان چنین میگوید:
چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
و حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم در این مورد چنین برداشت میکند:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
و یکی از بهترین جواب و شعر ها در این مورد از شاعر بزرگ جلال الدین محمد بلخی معروف به مولانا این شعر را اینگونه میگوید:
اَرِنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تَرَی" چه "لن ترانی"