حسن روشن میهمان برنامه خاطره بازی از 1978 تا 2022 با مسافران و غایبان جام های جهانی بود.
به گزارش طرفداری، خاطره بازی از 1978 تا 2022 با مسافران و غایبان جام های جهانی، برنامه است ویژه ایام جام جهانی که تاکنون پنج قسمت آن تقدیم شما شده است. قسمت ششم به حسن روشن اختصاص دارد.
حسن روشن درباره دوران بازی خود صحبت های جالبی را بیان کرده که پیشنهاد می شود حتما ببینید و بخوانید:
سلام عرض می کنم خدمت شما. در برنامه جام جهانی ما شما یکی از اساطیر هستید و کسانی که حضورتان باعث افتخار ماست.
عرض سلام دارم خدمت شما و بینندگان خوب تان، ممنون از برنامه خوب تان، در خدمت هستم.
حسن آقا شما جزو پیشگامان فوتبال ایران و اولین نسل جام جهانی هستید، می خواهیم در مورد جام جهانی صحبت کنیم فقط قبلش در مورد خودتان، حسن یا منصور؟
ما خانوادتا دو اسمه بودیم یعنی از طریق پدری خانواده مذهبی بودند، حسن و حسین و عفت و میمنت بودیم و از طرف مادری نه به آن صورت که بگوییم مدرنیزه، منصور مرا صدا می زدند و برادرم با دوچرخه تصادف کرد و فوت شد، او سیدمحسن بود که اسمش مسعود بود و آن برادرمان که شهید شد اسمش سیدحسین بود که می گفتند مهران. این است که در محل و تا آمدم رسما موضوع شناسنامه آمد جلو در شمیرانات منصور روشن بودم بعد آمدم در برنامه و اینها و مجبور بودم به خاطر رسمیت کارها از حسن استفاده شد.
تاریخ تولدتان 34 است.
12 - 3 - 34.
شما خیلی زود فوتبال را در سطح رسمی شروع کردید. واقعا 15 16 سالگی شروع کنید و 17 سالگی برای تاج بازی کنید خیلی زود است.
من هم دایی ام فوتبالیست تیم مشعل تاج بود که هم بازی کلانی بود در شمیران هم پدرم عضو تیم شرق بود و دوچرخه سواران و فوتبالیست تیم منتخب تهران با مرحوم جدی کار، کوزه کنانی و عارف قلی زاده یک تیم بودند به همین خاطر من همیشه در آن محله ها بودم حتی تا موقعی که بازنشسته ها بازی می کردند و این به همین دلیل بود که هم در خون ما بود هم اینکه می خواستیم به جایی برسیم از طریق سه نسل قدیم که شروع کردیم به خاطر همین مثلا من 3 4 سالم بود می رفتم برای پیشکسوت ها آقای محمودپور و صدقیانی جزو پیرمردها بودند که آن موقع که من رفتم تیم ملی آقای صدقیانی سرپرست تیم ملی بود.
در جام جهانی هم سرپرست تیم ملی بود.
هم جام جهانی هم المپیک. این گرایشی هم که ما قبلا که تاج نبود و دارایی و شاهین بود به خاطر عرقی که به اینها داشتیم دارایی چی بودیم یعنی دارایی تیمی نبود که زمین داشته باشد و آینده مان را در دارایی ببینیم وقتی که دارایی منحل شد اکیپ شاهین رفتند پرسپولیس و اکیپ دارایی رفتند تاج. به خاطر این ماه گرایش مان به تاج زیاد شد و من با ایرج خیلی دوست بودم، پدر ایرج، علی آقا داور بین المللی بود ولی به خاطر همین مسائل که گفتم اگر داوری اینور آنور باشد، داوری نمی کرد و عمرش را گذاشته بود برای بچه هایی مثل ما و من از 6 7 سالگی زمین شماره دو امجدیه یا شیرودی فعلی پیش دانایی فرد و مصطفی الهی بودیم تا رایکوف آمد که 12 13 سالمان شد.
همایون بهزادی صحبتش بود که شما را سمت شاهین و پرسپولیس برده بود.
نه من و مهدی اربابی دروازه بان بود و بچه محل بودیم، آقای بهزادی خدا رحمتش کند تیمی داشت شرق، همان شرق قدیم که اسمش را استفاده می کرد و در مقطعی قرار بود دسته سه ها و دو ها مجزا شوند و همه این تیم ها بازی کنند و تیم های اول تا بیستمش شود دسته دو و بیستم به بعد بشود دسته سه. در این مسائل که بودند یار کم داشتند به وسیله مهدی اربابی که با بهزادی بود به من گفتند می ایی بازی کنی برای ما؟ من با اجازه باشگاه تاج حدود 5 بازی دسته دو و سه برای شرق بازی کردم.
شرق دسته دو و سه پرسپولیسی یا شاهین.
فکر می کنم وابسته به شاهین بود که مربی اش بهزادی بود. بعد که آمدیم دیدیم یک نفر دیگر کم است به خاطر اینکه ما در محلمان هم با مهدی بازی می کردیم فوروارد هم بودیم آمدیم فوروارد و یک تقی سوهانی داشتیم گلر گذاشتیم و من 5 6 بازی برای شرق کردم که متاسفانه بازی آخر مقداری زد و بندهایی کرده بودند آن تیمی که مقابلمان بود که ما را اگر با اختلاف دو گل می بردند آنها می رفتند بالا و اگر نمی بردند آنها نمی رفتند و ما هم نمی رفتیم که نشد و ما 4-3 بردیم و من 3 گل زدم ما گل می زدیم و بچه هایی که کمک کرده بودند به آن تیم گل میخوردند و 4-3 شد هیچکدام بالا نرفتند و هم ما تشکر کردیم هم آقای بهزادی از ما تشکر کرد و برگشتیم تاج. یک سال دیگر هم، اینرا می گویم چون تاج جوانان خیلی خوبی داشت، علی آقا هم خیلی به رشد علاقه داشت ولی دستش بسته بود چون مربی جوانان و نوجوانان تاج بود نمی توانست جایی دیگر انتقال شان دهد و باید می رفتند یا تاج، یا دیهیم یا افسر.
نگهبان هم بود.
نگهبان آخر سر شروع شد که دیگر تشکیل نشد به خاطر این ما یک آقا مجیدی بود باشگاه کیان را داشت که مقداری معلولیت داشت. ایشان چون دوست خسروانی بود از ایشان خواست جوانان تاج به اسم کیان بازی کند و کارش را قانونی کرد و این دوره را به اسم کیان بازی کرد و کیان را حفظ کردیم و برگشتیم جوانان تاج که دیگر رایکوف هم آمده بود و دست می گذاشت روی بازیکن که شما را می خواهیم و اینجا را کم داریم و کمبودی که در تاج بود، از قبل انگشت می گذاشت رویش.
تو را می گفتند طفل شیرین رایکوف.
این موضوع را بعد از اینکه من آمدم تاج صحبت شد چون رایکوف قبل از اینکه بازی دوستانه شروع شود می آمد تیم ملی جوانان. فوتبال ایران از ناصر حجازی و حتی علی پروین گرفته تماما فوندانسیونش را رایکوف داشت.
شما فکر می کنید بهترین کشف رایکوف بودید؟ تعارف نکنید.
نه اینکه خودستایی است و من نمی توانم این حرف را بزنم اما از روز اولی که مرا برد تاج، تیم جوانان تاج یک روز بعد از بازی رسمی تاج با تاج بازی می کرد و آنها که بازی نمی کردند و چند نفری که نیمه بازی کرده بودند جلوی جوانان تاج بازی می کردند روز یکشنبه. سرتاسر فصل من یاد ندارم تیم جوانان خورده باشد، یا ما می بردیم یا جوانان یا مساوی و خیلی با هم اخت بودیم و آنوقت رایکوف همیشه می گفت حرف نزنید گوش کنید. حرف بزنی گوش نمی کنی و گوش نکنی کار نمی توانی کنی و این بود که یکسری را اینطور که بعضی ها بودند گوش می کردند و کارشان را می کردند بعد می آمدند آنجا آن کسی که جوانان بودند، نبودند. رایکوف و بقیه عنوان طفل شیرین را گذاشتند روی من چون حرفش را خیلی گوش می کردم.
به هر حال سن تان از همه کمتر بود دیگر.
داشتیم که هم سن ما هم بودند و آمدند ولی نتوانستند بمانند. ما آمدیم علی میرشکار بود خوب بود، پرویز کردستانی، برادر پرویز که هافبک قلدری بود و اواخر گذاشت کنار و خلبان جامبو بود اخیرا این ها آمدند نتوانستند بماند، او رفت دنبال خلبانی، علی میرشکار برنامه دیگر و پرویز هم که شنیدم فوت کرده خدا رحمتش کند. او وضعش خوب بود مرا که با ماشین می آمدیم و جریمه می کردند برای من سنگین بود 250 تومان جریمه بدهم و او 2 هزار تومان جیبش بود به همین خاطر من چسبیده بودم که هم مادی ضرر نکند هم اینکه نتیجه بگیرد ضمن اینکه وقتی من تصمیم به ازدواج داشتیم و خیلی زود باید ازدواج می کردیم به خاطر این باید هم می رفتیم کاره ای می شدیم به قول بعضی از بچه ها حالا خانم من دختر خاله مادرم بود و با هم بزرگ شده بودیم و برادانش را می شناختیم ولی به شوخی می گفتند چه کاره ای می گفتم هافبک. گفتند حالا هافبک کجاست گفتم نه حالا قول داده اند ما را ببرند فوروارد. در مقطعی هم در مسئله خواستگاری و اینها می گفتند تو چه کاره ای؟ راست میگفتند من کلاس نهم بودم و مجبور بودم ازدواج کنم و هم انها می دانستند هم ما و برادر خانمم محروم جمارانی در بسکتبال بود و سازمان آب بود و مسئول ورزش سازمان آب. مرا بردند آنجا تست دادم که بشوم کارمند سازمان اب و مرا قبول کردند و همه مدارکم را گرفتند که برویم سر کار تا ازدواج کنیم، بعد رایکوف از مرخصی آمد دید من نیستم و شب آمد خانه گوش مان را گرفت و برد تمرین تاج. خیلی اعتقاد هم داشت بچه هایی که می خواهند، زود ازدواج کنند و موفق می شوند. شب زود می خوابند برنامه شان خانوادگی می شود هرشب یک جا نیستند و این مسائل کمک می کند و خیلی دوست داشت کمک کند و گفت می برمت تاج و قرار بود سال بعدش بروم تاج، قرار بود من سال 51 بیایم تاج وقتی که قبول کرد مثل پدر و من گفتم به این دلایل باید ازدواج کنم و این کار را که کرد من اواسط 50 51 آمدم تاج.
یعنی 16 سالگی می خواستید ازدواج کنید؟
خب ببییند معمولا دختر خانم ها سن ازدواج شان به 16 17 که می رسد باید ازدواج کنند اگر من می خواستم صبر کنم که 5 سال دیگر شود سن او بود که باید ازدواج می کردو این مشکل اجبارا پیش آمد که عقد کردیم و به اصرار خود رایکوف که می آمد ساعت 11 ببینم خانه اید خوابید ولی بچه ها بقیه شان مثل آقای نگارش و پرویز مظلومی که جوانان آمدند تاج خانه داشت و 4 نفر در خانه زندگی می کردند نه خواب داشتند نه خوراک چون هیچکدام ازدواج نکرده بودند.
نگارش و تاج و سه برادران با هم آمدند.
نه نگارش پرویز مظلومی و هادی نراقی از جوانان آمدند تاج و من هم با آنها بودم.
سه برداران از اهواز آمد.
نه بعدا آمد ولی اینها از جوانان آمدند و همان تیم که قهرمان آسیا شدیم. من که تاج بودم و این سه تا اضافه شدند.
تیم ملی جوانانی که سال 52 قهرمان شد را می گویید که این سه نفر آمدند تاج. کلا آنها هم از تیم های دیگر آمدند ولی از تیم ملی جوانان.
خب آنها هم از آبادان بودند، پرویز مظلومی و نگارش. نگارش را رایکوف می خواست جای کارو بگذارد، کارو زحمتکشی در تاج بود و کل دعواها در تیم تاج را کارو می کرد استفاده اش را جباری و قراب. آنها جنگنده نبودند و کارو جنگنده بود، رایکوف فکر این بود که کارو برود، نگارش را بیاورد. دید رایکوف خیلی جلو بود و هیچوقت امسال را نگاه نمی کرد.
اصلا همه چیز در زندگی شما زود اتفاق افتاد. زود فوتبال را شروع کردید زود ازدواج کردید زود برای تاج بازی کردید زود برای تیم ملی بازی کردید زود گل اول ملی تان را زدید و جوانترین کاپیتان تاریخ تاج هم هستید.
همه اینها کمک پدر و مادرم بود ولی پدرم جزو کسانی بود که حتی تا روز اخری که در ایران بازی کردم نگفت خوب بازی کردی. یک بازی با پرسپولیس کردیم و 2-1 خوردیم ولی قهرمان شدیم. بعد من رفتم خانه ناراحت بودم، قهرمان شده بودیم ولی ناراحت بودیم و بچه محل هایمان همه تاجی بودند، رسیدیم خانه پدرم همیشه بهترین بازی را می کردم نمی گفت ولی بعدها فهمیدیم نمی گفت که بهتر شوم و واقعا هم همین بود من بهتر بازی می کردم که بگوید ولی نمی گفت. آن بازی رسیدم خانه مادرم هم آمده بود بازی را بعد دید من ناراحتم گفت ننه ناراحت نباش گل دومشان افساید بود و این معنای این را داشت به خودمان بیاییم. الان مثلا می گویند 5 تا خورده یا 7 تا برزیل خورده یا 6 تا خورده اید می فهمم که فوتبال قشنگی اش به همین هاست به خاطر همین دوست داشتم یا کاری را نکنم یا اگر می کنم درست بکنم. همیشه این تز را داشتم و جدی کار خدابیامرز، عباس سیاه معروف رفت و آمد خانوادگی داشتیم و خیلی چیزها را اینها به من می گفتند.