طرفداری- سنت موجود در فوتبال انگلیس همیشه مبنی بر ارزش قائل شدن برای سختکوشی، قدرت جسمانی و اراده به جای مهارت، تکنیک و شتاب بوده است. این معمایی برای من است که چرا وقتی از فوتبال با عنوان «بازی زیبا» یاد می شود، ما به بخش های زشت آن بهای بسیاری می دهیم؟
افرادی که مرا به خوبی می شناسند، احتمالا می دانند که نسبت به فوتبال بسیار پرشور هستم و این حس از هنگامی که توانستم روی پای خود بایستم و با پای دیگر توپ را شوت کنم، همراه من بوده است. آن ها همچنین می دانند که من از تیم خاصی طرفداری نمی کنم و همین به من اجازه می دهد تا آزادی داشته باشم. همیشه دید من به سوی زوایای هنری و زیبایی های این بازی بوده است؛ در حالی که دیگران می توانند به احساس تعلق و دوستی ای که همراه با تعصب شدید بر مبنای طرفداری از یک تیم خاص پدید می آید بنگرند.
از همان سنین پایین، شیفته توانایی های دیگو مارادونا، زیکو، میشل پلاتینی و فردی نزدیک تر به خانه، گلن هادل، مستعدترین فوتبالیست انگلیسی که پس از پل گاسکوئین دیدم، بودم. گل هایی که این بازیکن اسپرز می توانست به ثمر برساند، بی نظیر بودند و وی خودش یک بار گفت: «من تنها گلزن بزرگی نبودم، من زننده گل های بزرگ بودم.»
والی او در 1979 برابر منچستریونایتد را تماشا کردم. ساعت ها را در زمین تمرین، صرف تکرار ضربه والی او با هر دو پای خود کردم. آن گل حاصل یک و دویی با اوسی آردیلس در نزدیکی های محوطه جریمه بود ولی پاس یار آرژانتینی ارتفاع گرفت. هادل از پشت محوطه جریمه هجده قدم به توپ رسید. گل او با دریاچه قو، مونا لیزا و تصورِ جان لنون برابری می کرد و نمونه ای بی نقص از هنر خودش بود.

هادل را معمولا به عنوان مستعدترین بازیکن نسل خودش به یاد می آورند ولی با این وجود، او تنها 53 بازی ملی برای انگلستان انجام داد. دلیلی که بر شکوفا نشدن ظرفیت او در عرصه ملی آورده می شود این است که او «بازیکنی لوکس» بود؛ توصیفی که هر بار آن را درباره بازیکنی فوق العاده از حیث تکنیک و مهارت می شنوم، خشم و آزردگی مرا به دنبال دارد.
واژه لاکچری (Luxury) در فرهنگ واژگان آکسفورد معانی متفاوتی را تداعی می کند که چندی از آن عبارتند از:
- حالت راحتی و ظرافت بسیار
- یک شی گرانبها یا چیزی که به سختی به دست می آید
- لذتی که به ندرت کسب می شود
حالا به تمامی بازیکنانی که آن ها را بازیکنان لوکس خطاب کرده اند را به خاطر بیاورید و ببینید که آیا استعداد و توانایی شان، که آن ها را از سایرین متمایز کرده است، با این سه مفهوم همخوانی دارد یا خیر.
هادل را بازیکنی می دانستند که از ظرافت بالایی برخوردار بود. خیلی از بازیکنان نمی توانند به سطح توانایی و مهارت های او برسند و هنگامی که تاتنهام او را به فروش رساند، بازیکنی گرانقیمت بود. اگر کسی را استعدادی بنامند که یک بار شکوفا می شود، بنابراین آن فرد بازیکنی است که تماشای بازی های او لذتبخش است و تنها عده معدودی از بازیکنان هستند که می توانند چنان گل های شگفت آوری را به ثمر برسانند.
در ایتالیا نمونه مشابهی از بازیکنان را «فانتازیستا» یا بازیکن فانتزی خطاب می کنند. آن ها در جایی نمود پیدا کرده اند که کاتاناچو، جزو اساس فوتبالِ دفاعی ملی آن هاست. بازیکنانی که بتوانند خود را از آن قید و بند رها کنند و در سیستمی خشک بدرخشند، به عنوان بازیکنانی گران مایه و نمونه های قابل احترام گرامی داشته می شوند.
در اثر عمده جان فوت با نام «کالچو» که مرتبط به تاریخ فوتبال ایتالیاست، او یک فصل تمام را به فانتازیستی اختصاص داده است و عنوان آن را «افرادی که در زمین از قوه تخیل و تصور برخوردار بودند» قرار است. او در آنجا به اهمیت و نقش بازیکنانی همچون ماریو کورزو، جیجی مرونی، روبرتو باجو، فرانچسکو توتی و جانفرانکو زولا می پردازد؛ بازیکنانی که شهرت شان بابت توانایی های شان بوده، نه قوای جسمانی شان.
در انگلیس، هنوز بازیکنانی را که برای تمام طول 90 دقیقه بازی نمی دود و یا خودش را برای یک تکل لحظه آخری زمین نمی زند، بازیکن فانتزی می نامند؛ فارغ از این که هنگامی که توپ زیر پای این بازیکنان باشد، آن ها می توانند دست به کارهای فراتر از تصور بزنند و با یک پاس خود جریان بازی را عوض کنند و یا از هیچ، گل بسازند.
من وجود بازیکنانی را که شاید به اندازه ای که توانش را دارند، در جریان کارهای تدافعی مشارکت نمی کنند، می پذیرم ولی همچنین بازیکنانی داریم که بازی را به شکل تمسخرآمیزی ساده جلوه می دهند و به نظر می رسد کل دنیا زیر پای آن هاست. آن ها هرگز شتابزده به نظر نمی رسند و هرگاه که توپ به آن ها می رسد، انگار که بازی صحنه آهسته شده است. این حاصل تلفیقی از دیدی وسیع تر، توانایی تشخیص فضای مناسب در زمین و لمس توپی که ناگهان توپ را تحت کنترل نفر در می آورد، است.
حدود 40 سال است که فوتبال تماشا و خود آن را بازی می کنم و هنوز نمی توانم درک کنم که مردم انگلیس چگونه می توانند تمایز بین بازیکنان لوکس و آن هایی که بازی را آسان تر جلوه می دهند، چه بازیکنی به طرز خاصی مستعد باشد یا نه، تشخیص دهند.
هادل در نخستین بازی خود برای تاتنهام که می تواند نمونه ای برای گل های از راه دور باشد، گلزنی کرد و آن هم برابر پیتر شیلتون. با وجود این که تاتنهام در فصل 77-1976 به دسته پایین تر سقوط کرد، مربی تیم کیث بورکینشاو اعتقاد کافی به جوانی داشت تا تیم را حول محور توانایی خیره کننده او بنا کند و شاهد این باشد که این باشگاه شمال لندنی، در نخستین فرصت دوباره به سطح نخست باز می گردد.

برای استفاده از بازیکنان لوکس، شاید باید به بورکینشاو نظر افکند. بورکینشاو به هادل ایمان داشت و خوب می دانست که اگر تاتنهام به دنبال بازگشت به سطح نخست است، استعداد و توانایی های این بازیکن در این راستا حیاتی خواهد بود. او تیمی را حول محور این بازیکن جوان بنا کرد و او تکیه گاهی شد که به واسطه آن، تاتنهام جانی دوباره گرفت. ایمان و شکیبایی او در قبال بازیکنی جوان نتیجه داده و هادل پاسخ اعتماد مربی خود را به خوبی داد.
در مصاحبه ای در مورد ظهور استعدادی که شماره 10 اسپرز بود، کاپیتان تاتنهام یعنی استیو پریمن گفته: «کار من راحت بود؛ دریافت توپ و سپردن آن به گلن.»
در فصل 80-1979، هادل در 41 بازی در لیگ 19 بار گلزنی کرد و در 22 سالگی جایزه بهترین بازیکن جوان انگلیس را (که جایزه ای لوکس بود) به دست آورد. در ادامه تاتنهام در فینال جام حذفی انگلیس در سال های 1981 و 1982 به پیروزی رسید. هر دوی آن بازی ها به دیدار تکراری کشیدند و هادل در هر دو گلزنی کرد و ثابت کرد که بازیکنِ بازی های بزرگ است.
هادل برای ترکیب انگلیس جهت شرکت در جام جهانی 1982 اسپانیا انتخاب شد. انگلیس در هر سه بازی ابتدایی مرحله گروهی به پیروزی رسید. هادل پس از جانشینی برایان رابسون مصدوم در بازی دوم و قرار گرفتن در ترکیب اصلی بازی سوم مقابل کویت، تنها یک بازی و نصف برای سه شیرها انجام داد.
دور دوم بازی ها به گروه های کوچکی متشکل از سه تیم تقسیم می شد و تیم صدرنشین راهی مرحله نیمه نهایی می شد. انگلیس با آلمان غربی و اسپانیای میزبان همگروه شد. نخستین بازی با آلمان غربی با نتیجه 0-0 به پایان رسید. در گزارش تایمز از آن بازی آمده است: « عرق کافی در غروبی سرخ ریخته شد تا همه کسانی را که میزان کار افراد را تحسین می کنند، راضی کند. بازی تنها به قطره ای الهام بخشی و لحظه ای روشنگری نیاز داشت.»
در بازی آخر، انگلیس برای رسیدن به نیمه نهایی، نیازمند پیروزی 2-0 برابر اسپانیا بود. بار دیگر بازی 0-0 تمام شد و انگلیس از رقابت ها کنار رفت. این بار، همان منبع خبری نوشت: «ضعف انگلیس در کنار تمام کنندگی بد، فقدان یک یا دو بازیکنی بود که هر تیمی که به دنبال سلطه بر دنیای فوتبال است، بدان ها نیاز دارد.»
هادل در هر دوی آن بازی ها حتی یک دقیقه هم بازی نکرد. در عوض خط میانی تیم، برایان رابسون، چهره الهام بخش منچستریونایتد را با توانایی ها، تلاش، اراده و کوشش اش را در خود می دید. بازیساز تیم در کنار او ری ویلکینز بود که اغلب بابت تمایلش برای پاس به کناره های زمین، او را «خرچنگ» می نامیدند.
پس در مسابقه ای که به گلزنی در آن نیاز بود و درست پس از بازی ای برگزار می شد که رسانه ها و مردم معتقد بودند به الهام بخشی و روشنگری نیاز داشت، چرا بازیکن تاتنهام روی نیمکت حضور داشت؟ ران گرینوود چه چیزی برای از دست دادن و یا مهمتر از آن، برای ترسیدن داشت که مانع از این شد تا تنها بازیکن ذاتا دو پای تیم را به بازی بفرستد؟
هنگامی که هادل به تالار مشاهیر موزه ملی فوتبال راه یافت، یکی از مستعدترین بازیکنان انگلیسی نسل خودش توصیف می شد که از تعادل قابل توجهی برخوردار بود و پاس ها و دیدی که داشت کم نظیر بودند و البته توانایی شوتزنی خارق العاده هم در جریان بازی و هم از روی ضربه های ایستگاهی را نیز داشت. پس چرا هنگامی که او هنوز بازی می کرد قدر او را ندانستند؟

به سرعت جام جهانی 1986 رسیدیم و انگلیس در دو بازی ابتدایی مرحله گروهی هنوز از فقدان خلاقیت رنج می برد و در بازی نخست به پرتغال 1-0 باخت و در دومی با مراکش 0-0 کرد. مصدومیت برایان رابسون در بازی برابر مراکش و اخراج ری ویلکینز از زمین بازی، انگلیس را مجاب کرد تا با بازیکنان متفاوتی بازی کند و به آن ها این آزادی را بدهد تا در ادامه راه تورنمنت خود را ابراز کنند. از پیروزی 3-0 در بازی پایانی مرحله گروهی برابر لهستان گرفته تا بلعیدن پاراگوئه با نتیجه ای مشابه در دور دوم، پیش از تسلیم شدن برابر حیله و درخشندگی دیگو مارادونا.
در حالی که توجیه کردن ارزش یک بازیکن برای تیمی طی تنها چند بازی غیر ممکن است، چیزی که در 1982 نادیده گرفته شد، در مراحل پایانی می شد تقلای انگلیس برای داشتن بازیکنی خلاق که آن ها را به سطح بالاتر برساند حس می شد و در 1986، هنگامی که زنجیرها پاره شدند، انگلیسی تیمی بسیار پویاتر بود.
سیاست «ابتدا امنیت» در بسیاری از ادوار حضور انگلستان در رقابت های فوتبالی بزرگ مشهود بوده است. صعود به مراحل بالاتر وظیفه ای بود که به بازی برابر تیم های ملی ضعیف تر محول می شد. آنجایی که انگلیس برابر تیم صعود کرده دیگری در یک تورنمنت رو به رو می شد بود که فقدان خلاقیت (یا استفاده از آن) نمود پیدا می کرد.
ترجیح تلاش به الهام بخشی و خلاقیت، شاید چیزی باشد که در گروه خونی انگلیسی ها نهادینه شده است. به نظر می رسد که این نتیجه روحیات ما از ریشه های پیدایش این بازی باشد. فوتبالی که شلوغ باشد، افرادی را نیاز دارد که از نظر فیزیکی قوی باشند و آنقدری دوندگی داشته باشند باشند تا تیم خودت را از ورزشی که دورانی روحی و روانی بود، نجات دهند.
با گذشت زمان که بازی بیشتر نظم و ترتیب یافت، هنوز هم جوانبی فیزیکی بودند که در درون قوانین پذیرفته شدند. اتحادیه طبقه کارگر هم با این بازی همخوانی داشت. از ابتدای قرن بیستم و ظهور حرفه ای گری، فوتبال عمدتا به قلمرو اجتماعی طبقه کارگر تبدیل شد. این شامل بازیکنان و طرفداران بود، در حالی که طبقه متوسط ترجیح می داد آماتور باقی بماند و به این بازی به منزله یک تفریح نگاه کند، نه برای پول.
بابت هرگونه پرداختی، مالکان و صاحب منصبان می خواستند شاهد سختکوشی و مجاهدت فیزیکی کارگران خود باشند و فوتبال هم از این قاعده مستثنی نبود. با ارتقای شرایط کاری و افزایش درآمد، فوتبال به ورزشی تبدیل شد که کارگران دستمزدشان را صرف آن می کردند. در حالی که امروزه تماشاگران برای تماشای بازیکنانی که نماینده محل، شهر یا در برخی موارد کارگاه شان هستند پول می پردازند، آن موقع در قبال نشان دادن تعهد و انگیزه خود، مسئولیتی هم وجود داشت.

حالا که از تقریبا از ابتدای این بازی روی قوای جسمانی، تلاش و تعهد ارزش گذاری شده، جای تعجبی دارد با بازیکنی که آرام توصیف می شود و تقریبا نمونه ای بی نظیر از بازی را ارائه می کند با سو ظن رفتار شود؟
یک مقایسه مناسب از نگرش ها، به اعتقاد فرانسوی ها نسبت به میشل پلاتینی باز می گردد؛ بازیکنی که زندگی حرفه ای او زودتر از هادل شروع شد ولی در جام های جهانی 1982 و 1986 با هادل موازی شد. سه تورنمنت بین المللی پیرامون پلاتینی بنا شدند و فرانسه مزد این کار را با قهرمانی در اروپا در سال 1984 و رسیدن به نیمه نهایی جام جهانی 1982 دریافت کرد.
پیراهن های بیرون افتاده از شورت و جوراب هایی که ساق شان پایین کشیده شده بود؛ هر دوی این بازیکنان سبک بازی ای را به اجرا می گذاشتند که به نظر راحت می آمد و هر دو علاوه بر توانایی ارسال پاس های بلند که می توانست قفل هر خط دفاعی را بگشاید، از تکنیکی باور نکردنی روی ضربه های ایستگاهی برخوردار بودند. در این بین یکی پس از پله، مارادونا و یوهان کرایوف در دسته دوم بزرگان تاریخ قرار گرفت و دیگری را به عنوان کسی به یاد می آورند که استعدادش به طور کامل شکوفا نشد.
تفاوت واقعی بین آن دو چیست؟ یک کشور آماده بود تا تیمی را حول محور یک فانتازیستا بنا کند و در همین حال دیگری بازیکن خود را لوکس به شمار می آورد. نکته جالب دیگر این که مارادونا، پلاتینی و زیکو، همگی شماره 10 ای را برتن کردند که با پست شان همخوانی داشت. هادل در تاتنهام 10 می پوشید ولی در دو جام جهانی با انگلیس، یکبار 9 را پوشید و دگر بار 4 را.
برای شکوفا شدن توانایی، تکنیک و ریزه کاری یک بازیکن، نیاز است که او تربیت شود، تشویق شود و بالاتر از همه، او را باور کنند. بورکینشاو به هادل باور داشت و مزدش را نیز گرفت. مربیان انگلیس مایل نبودند و یا چنین نمی خواستند و شاید هم زیادی در سنت های انگلیسی مبتنی بر سختکوشی غرق شده بودند.
هادل تنها نمونه از بازیکنانی نیست که آن ها را لوکس نامیده اند. مت لی تیسیر هم دیگر بازیکن بسیار توانمندی بود که از مهارت، پا به توپ و دیدی محشر برخوردار بود. با وجود این که این بازیکن ساوتهمپتون به عنوان بازیکنی که پشت مهاجم بازی می کرد بیش از 100 بار در لیگ برتر گلزنی کرد، تنها 8 بار لباس تیم ملی کشورش را بر تن کرد. او را هم بازیکنی می دانستند که چندان تلاش نمی کند و لوکس است اما هر تماشاگری دوست داشت که پا به توپ او را ببیند.
چیزی که باید در مورد فشار روی مربیان و به ویژه مربیان تیم ملی گفت این است که هادل خود مربی انگلیسی بود که در جام جهانی 1988 تصمیم به عدم دعوت از لی تیسیر گرفت. اگر تنها دو نمونه مشابه در فوتبال وجود داشت، آن ها همین دو بودند. با این وجود هادل تصمیم گرفت تا قابلیت تعیین کنندگی لی تیسیر را نادیده گرفته و به جای آن از توانایی های دیوید باتیِ جنگجو در فرانسه بهره ببرد.
می گویند انگلیس در مقایسه با سایر کشورها، بازیکنان ذاتا مستعدی را پرورش نمی دهد ولی من چنین اعتقادی ندارم. مشکل اینجاست که بازیکنان در سنین جوانی که حیاتی ترین دوران پرورش یک بازیکن است، مدیریت نمی شوند. احتمالا مربیان به دلیل ترس و بی اعتمادی به آن ها بی اعتنایی می کنند چرا که باید پاسخگوی طرفداران و مالکان در این تجارت نتیجه گرا که امروزه به یک صنعت سرگرمی تبدیل شده، باشند.
کریس ودل، جان بارنز، پل اسکولز، پل گاسکوئین و استیو مک منمن تنها نمونه هایی از بازیکنانی هستند که در طول عمر من بسیار مستعد بودند ولی به ندرت از سوی مربیان تیم ملی در تیمی مورد حمایت قرار گرفتند که بر مبنای غرایز بازی می کرد. هر تیم موفقی به تلفیقی از ابریشم و فولاد نیاز دارد. به نظر انگلیس مایل بوده تیم را بر مبنای فولاد و فولادی تر سازمان دهد.
جای تعجبی ندارد که طرفداران و کارشناسان در حال حاضر خودشان را فدای ستایش از انگولو کانته می کنند. این بازیکن چلسی با عملکرد خود در مقایسه با سایر همکارانش در نظر گرفته می شود؛ کسی که جایزه بهترین بازیکن سال انگلیس (PFA) را کسب کرد. می توانم میزان تلاش و نقشی را که در تیمش دارد ستایش کنم و شاید او در حال حاضر بهترین بازیکن در پست خودش در جهان باشد.
به شخصه به چیزی فراتر از ادن هازارد نمی نگرم. او بهترین بازیکنی است که می خواهم آن را پا به توپ ببینم. او بازیکنی است که حاضرم برای دیدن بازی های او هزینه بپردازم. گل او برابر آرسنال، خاطره به یاد ماندنی من از فصل گذشته است. ولی چرا انگلیس به بازیکنی که تلاش او دقیقا به همان اندازه ای باورنکردنی است که تکنیک و مهارت کسی همچون هازارد باورنکردنی است، بهای بیشتری می دهد؟

شاید دله آلی یک استثنا در نقش خود باشد؛ بازیکن جوان دیگری که به یادگیری خود در تاتنهام ادامه می دهد و دو سال پیاپی جایزه بهترین بازیکن جوان لیگ انگلیس را از آن خود کرده است. او هافبکی است که غریزی بازی می کند، گل های مهمی به ثمر می رساند و در طول فصول گذشته در کنار هری کین نمونه ای از ثبات بوده است و باشگاهش را در فصل گذشته به دیدار نهایی جام حذفی و نایب قهرمانی در لیگ برتر رساند.
شاید گرت ساوتگیت مردی است که به اندازه کافی برابر تاریخ و گروه خونی ملی شجاعت به خرج خواهد داد و به فانتازیستا روی خواهد آورد. کودک درون من، به واقع چنین باوری دارد.