مطلب ارسالی کاربران
پسرم مارشال، پسرم امینم(فصل هشتم)
فصل هشتم
مارشال به آهستگي بهبود پيدا مي کرد. يک روز قادر به بستن بند کفش هايش بود؛ يک روز بعد فراموش مي کرد. اين موضوع برايش حسابي نا اميد کننده بود ولي هر روز مقداري بهتر مي شد. بعد، يک روز صبح، تقريبا يک سال بعد از آن حادثه، او ساعت 5 صبح بيدارم کرد. حسابي هيجان زده بود. لباسش را خودش پوشيده بود و صبحانه درست کرده بود.
او گفت:«نگاه کن.» با دستش مرا به طرف ميز مي کشيد تا ثابت کند درست سر ميز مي نشيند و در کاسه اش غلات مي ريزد. او حتي روزنامه ها رو از دم در برداشته بود و برايم بازشان کرد. بايد مطمئن مي شدم که خواب نمي ديدم. دعاهايم در نهايت مستجاب شده بودند. چند ساعت بعد، او پنجره را باز کرد و رفتن بچه ها به مدرسه را تماشا کرد. او پرسيد:«چرا من هم نمي توانم بروم؟»
حسابي خوشحال بودم. مارشال حالش خوب شده بود. با خبرهاي خوب به دکترش تلفن کردم ـ مي خواستم به تمام دنيا داد بزنم ـ و در ابتدا ناديده اش گرفت ولي متقاعد شد که صبح چند معاينه روي او انجام دهد. با هيجان مارشال را بردم و او دوباره تحت معاينه الکتروگرام و نوار مغزي قرار گرفت. دکترش نتوانست بهبودي را باور کند. ابدا توضيحي برايش نداشت. من گفتم که معجزه ها هرگز متوقف نمي شوند و او هم اعتقاد داشت که بهبودي مارشال حقيقتا چيزي کمتر از معجزه نبوده است. ولي هشدار داد که يک آسيب ديگر به سر مارشال مي تواند او را بکشد. براي همين براي مارشال يک کلاه ايمني خريدم و مجبورش کردم که هر وقت براي بازي به بيرون مي رود آن را سرش کند. او از آن کلاه متنفر بود ولي بچه هاي ديگر فکر مي کردند که خيلي جالب است ـ يک بار هم همگي از آن کلاه خواستند. مارشال عاشق بازي فوتبال و بيسبال بود. تشويقش کردم که بازي کند تا دوستان جديدي پيدا کند. ولي او هنوز بدجور از غريبه ها خجالت مي کشيد. بعد از اينکه به گروه بوي اسکاتز پيوست و با رهبر گروه به اسم روني دوست شد، ديگر از هم جدا نمي شدند. روني که گاهي با دو برادر کوچکش مي آمد، عاشق وقت گذراندن با ما بودند.
خانه را پر از بچه کردم. خانواده ها گاهي به من مي گفتند:«با بچه ما چه کار مي کني؟ او ديگر نمي خواهد به خانه بيايد!» هرگز نمي فهميدم چرا آن ها اين حرف را مي زدند. تمام کاري که مي کردم اين بود که مي گذاشتم بچه ها بازي کنند، در انجام تکاليف شان کمک شان مي کردم و برايشان حاضري درست مي کردم. همچنين براي بولينگ بازي کردن و اسکيت سواري هم بيرون مي رفتيم. فقط خيلي بيش از حد حمايت گر شده بودم.
هميشه موسيقي را دوست داشتم. از سن دوازده سالگي در استوديوهاي ضبط موسيقي با باني و ترزا مي چرخيدم و از گروه هاي موسيقي محلي شگفت زده مي شدم. راديو هميشه روشن بود و من و مارشال رو به روي آينه با شانه ها و برس ها به عنوان ميکروفون تمرين خوانندگي مي کرديم. اولين کنسرتي که مارشال را بردم کنسرت تاکينگ هدز بود. آهنگ معروف آن ها «خانه را آتش مي زنم» يکي از آهنگ هاي موردعلاقه مان بود. همه داشتند سيگار مي کشيدند و وقتي يک نفر يک سيگار روشن به من تعارف کرد، يک کام کشيدم. شروع کردم به سرفه کردن و آن را پس دادم.
داشتم پس مي افتادم؛ زمين داشت روبه رويم مي چرخيد؛ احساس مريضي داشتم. سعي داشتم که يک قدم بردارم ولي نتوانستم راه بروم. وقتي که پرسيدم که اين چه بود آن مرد خنده اش گرفت. گفت که يک ماريجوانا بوده است که با مسکن فيل پيچيده شده است. اجرا تقريبا تمام شده بود و من و مارشال آنجا را ترک کرديم. نزديک بود که سينه خيز بروم، احساس عجيب و غريبي داشتم. يک دوست بايد کمک مان مي کرد که برگرديم خانه. آن موقع اولين و آخرين بود که در زندگي ام ماريجوانا کشيدم. آن تمام وقت مرا غيرفعال کرد. خوشبختانه اين موضوع باعث نشد که من يا مارشال کنسرت رفتن را ترک کنيم. بار ديگر ما استيوي نيکز را ديديم. مارشال عاشق هر ثانيه آن اجرا شده بود. رو به رويم مي ايستاد و با آهنگ هاي آن زن مي خواند که شامل شماره هاي فليت وود قديمي مانند «ريانون» بودند. براي کسي که در حفظ کردن حتي ساده ترين شعرها در حافظه اش بعد از حادثه مشکل داشت، مانند يک جهش قهرمانانه بود.
برادرم تاد يک گيتار داشت؛ بعضي از دوستانم کيبورد مي نواختند اما مارشال علاقه اي به آلات موسيقي نداشت، درست از همان اول زندگي اش، چه در صندلي ماشين، چه روي مبل يا روي صندلي اش. و وقتي خسته مي شد خودش را به خواب مي زد و هنگامي که اين کار را مي کرد چيزي زمزمه مي کرد. وقتي بزرگ تر شد، هميشه يک بيت آهنگ به ذهنش مي رسيد. بارها و بارها در ضبط صوتش نوار ضبط مي کرد و قافيه نويسي مي کرد. من و مارشال براي همديگر شعر مي نوشتيم. چندين ساعت روي آن کار مي کردم تا چيزي درست به دست بياورم ولي او هميشه چند خط را با سرعت نور مي سرود.
کول هير ديسک جوکي، «برشته کردن» مهاجران جامائيکايي ـ بداهه گويي شعر فراتر از رگي، فانک و بيت ديسک ـ را به نيويورکي هاي زاغه نشين در دهه 1970 معرفي کرد. «بريک بيت دي جي» ـ که در آنجا بيشترين قطعه هاي رقص دار آهنگ هاي فانک به طور ادامه دار پخش مي شدند ـ نيز به دنبالش آمد. اين چيز عجيب به عنوان هيپ هاپ شناخته شد. چندين سال يا بيشتر طول کشيد تا اين سبک به سمت تجاري شدن پيش برود ولي مارشال خيلي زود به آن دست پيدا کرد.
اگر از مارشال مي پرسيدم اگر بزرگ شد مي خواست چه کاره شود، او فقط شانه بالا مي انداخت. فکر مي کردم که او يک دلال حسابي مي شود ـ او شعرنويسي را آنقدر بسيار سريع انجام مي داد که هيچ کس نمي توانست به پاي او برسد. من نگران بودم زيرا او تنگي نفس داشت، با اين حال براي خواندن نفس کشيدن را متوقف مي کرد. براي مدتي مي خواست که دانشمند شود. براي سال ها مجذوب دايناسورها بود و کتابهاي زيادي درباره آنها داشت. دائما درباره اينکه آنها از کجا آمدند و چرا منقرض شدند سوال هاي زيادي از من مي پرسيد. نظريه ي تکامل او را مي فريفت.
عشق بزرگ ديگر او نينتندو بود. مي توانست آن را دست بچه هاي ديگر هم بقاپد. حتي برادرم تاد که عاشق مارشال بود و هميشه برايش حس پدري داشت، دائما درباره فاسد شدن مارشال برايم سخنراني مي کرد. قبول داشت که گاه و بيگاه مچ مارشال را ـ وقتي که حواسم نبوده ـ در حال اسراف کردن غذا گرفته است. او نخواست به او آسيب بزند فقط مي خواست توجه او را جلب کند. تاد مي گفت:«گوش کن خواهر، از کي تو اجازه مي دهي آن بچه يک جعبه پيتزا داشته باشد، اول آن را بخورد و بعدش بقيه آن را دور بريزد. اين حسابي کفرم را در مي آورد.»
تاد درست مي گفت: مارشال هميشه قبل درخواست يک دانه جديد براي خوردن يک تکه پنکيک يا کلوچه برمي داشت. ولي بعد از اتفاقي که برايش افتاد، مي خواستم که خوشحال باشد. هرگز نمي توانستم با او به اختلاف بخورم. مي خواستم چيزي که قلبش اراده مي کرد را داشته باشد. بهبودي مارشال بعد از آن سال مزخرف سريع شد. ولي با وجود هيجانش براي برگشتنش به مدرسه، به سرعت تبديل به يک مشکل دوباره شد.
از فرستادنش به دبستان دورت سرباز زدم، ولي هر بار که در يک مدرسه جديد ثبت نامش مي کردم، بعد از چند روز در خواست مي کرد که از آن جا برود. تنها بهانه اش اين بود که مورد زورگويي قرار مي گرفت يا معلم او را دوست نداشت و من او را بيرون مي آوردم. هميشه به مارشال باور داشتم. سوالي هم در کار نبود. فقط وقتي در خانه بود واقعا خوشحال بود، شخصيت هاي کارتوني نقاشي مي کرد، کتاب کميک مي خواند يا شعر مي نوشت. همان زمان که وقت مدرسه بود، علائم شکم دردش يا هر چيزي به صورت معجزه آسايي ظاهر مي شد و با اين حال مي خواست براي فوتبال بازي کردن يا بازي بسکتبال به بيرون برود. به اين کار مي گفتم موش مردگي. بعد از آن ماجرا که به نظر مي رسيد موقع احساس خطر قرار است بميرد، دائما مراقب مارشال بودم. من قبل از آن ماجرا آدم حمايت گري بودم و حالا بدتر شده بودم. نزديک بود يک بار او را از دست بدهم. قرار نبود او دوباره آسيب ببيند.
مارشال هميشه در چرخاندن من روي انگشت کوچکش عالي بود ـ دقيقا مي دانست چطور مرا بازي بدهد. براي همين، البته که وقتي در مدرسه ناراحت بود با او همراهي مي کردم. هر بار که مورد آزار قرار مي گرفت او را جا به جا مي کردم. هرگز او را سوال پيچ نکردم. فقط مي خواستم بعد از آن اتفاقي که برايش افتاد احساس امنيت بکند. خيلي منصفانه است اگر بگويم او حداقل به بيست مدرسه متفاوت رفت. فقط مي خواستم پسرم بداند که هر کاري براي محافظت و خوشحالي او مي کنم و ترس را از او دور مي کنم.
روح دي آنجلو بيلي با ما باقي ماند. مدت ها براي مارشال زمان برد تا با ترسش از بچه هايي که شبيه او بودند کنار بيايد. دکتر گفت که اين يک استرس فرا آسيب رواني بود. مانند بازماندگان جنگ ويتنام او دچار حملاتي مي شد. هر بار که فردي را شبيه بيلي مي ديد ديوانه مي شد. در ماشين، اگر فکر مي کرد که او بيلي را ديده زير صندلي قايم مي شد يا حتي سعي مي کرد در را باز کند و فرار کند. بيرون مي آمدم، او را مي گرفتم و سعي مي کردم هر کاري که مي توانستم براي آرام کردنش انجام دهم.
بعد ها ديگر نمي توانست چيزي از آن زمان به ياد بياورد، اگر چه گاهي به يادش مي آمد. يک بار که داشت با دست هايش روي يک ديوار کوتاه راه مي رفت. پسربچه بزرگ تري به طرفش آمد و همين کار را انجام داد. مارشال در حالي که جيغ مي زد از ديوار پايين آمد:«مامان، مامان، او مي خواهد مرا بگيرد.»
به آن پسر هم برخورده بود. نمي توانست درک کند که چه اتفاقي افتاده بود ـ فقط مي خواست دوست باشد ولي مارشال وحشت زده شده بود، نفس نفس مي زد و نفس کشيدن برايش سخت بود.
موقعي که او را در آغوش گرفتم به او گفتم:«اتفاق بدي برايت افتاده، اما خدا نمي خواهد که تو از سياهپوست ها بترسي. آن کسي که اين کار را با تو کرده مي توانست يک سفيد، زرد يا سبز هم باشد.» از او خواستم که اگر دوست دارد برگردد و با آن پسر بازي کند، اما او سرش را به علامت نه تکان داد. مي توانستم ترسش را بفهمم. او هنوز براي اين کار آماده نبود.
حملات عصبي ادامه پيدا کردند. هر بار که کسي که رنگ و بويي از دي آنجلو بيلي داشت از راه مي رسيد، مارشال سر جايش خشکش مي زد. بعد هم اشک ريختنش شروع مي شد. من بچه هايي که هم سن و سالش بودند را پيدا کردم و از آنها خواستم که همراه ما بيايند تا مطمئن باشم از افراد متفاوت هم دوست هايي دارد. باور ندارم که چيزي به اسم بچه خوب يا بچه بد وجود دارد، فقط رفتار آنها خوب يا بد است. به مارشال گفتم که همه نژادها آدم هاي خوب دارند و بعضي ها مانند دي آنجلو بيلي آدم هاي بدرفتاري هستند. به آهستگي او توانست به ترسش غلبه کند.