یکی از عجیبترین لحظات تاریخ فوتبال برمیگرده به زمانی که درجریان بازی بارسلونا و اینتر در نیوکمپ (2010) هنگامی که گواردیولا زلاتان رو فرا خونده بود تا نکات تاکتیکی رو بهش گوشزد کنه ناگهان مورینیو از راه رسید و داخل گوش پپ چیزهایی گفت...
که باعث تعجب و سکوت گواردیولا شد!
ولی چی گفت؟
داستان ی انقلاب رو بشنوید....
خیلی سرد بود برگ های خشک پاییزی قرچ قرچ...
دختری که با دستای سردش کبریتی در دست داشت
تا در ازای گرم کردن خانه های بدون گاز کوبا
سکه ای بگیرد
اما انگار هیچکس نبود..
جز مردی که از دور آمد
خاص بنظر میرسید..
سلام دخترم!
دختر (با صدای لرزان): شما؟
من خوزه مورینیو هستم اومدم تا از دوستانم دیدن کنم در کشور شما
وی افزود: دخترم برای چی تو تاریکی داری کبریت میفروشی و تو این سرما اونم بچه ای به سن تو!?
دختر: من خانه ای ندارم با همین باید لقمه نانی به دست بیارم اما هیچکس حاضر نیست از من ی کبریت بخره..
مورینیو: با من بیا بالا به خانه دوستام بریم
دختر: نه مادرم بهم میگفت به هیچ غریبه ای اعتماد نکن...
مورینیو: اگه مادر داری پس...
دختر: اون زیر شکنجه های ژنرال جون داد!
مورینیو اشک در چشمانش جمع شد و تمام کبریت های دخترک را خرید
دختر خوشحال شد و مورینیو رو آقای خاص خطاب کرد!
مورینیو به خانه ای رفت که در آن دوستانش بودن
به نام های : چه گوارا و فیدل کاسترو...
آنها از دیدن وی خوشحال شدن
چه گوارا: چایی میخوری؟
مورینیو (با فریاد) مشت محکمی بر میز کوباند و گفت: چطور میتونم وقتی اون دختر بچه بی پدر و مادر تو سرما برای به دست آوردن ی لقمه نونی کبریت میفروشه و دستاش یخ زده من اینجا با شما ۲ تا الدنگ سر ی میز چای بنوشم?
در این لحظه چه گوارا عصبانی شد و به مورینیو حمله کرد اما فیدل کاسترو او را گرفت و سر جایش نشاند
مورینیو با عصبانیت از خانه خارج شد
و با صحنه ای دردناک روبرو شد...
دحتر بچه از شدت سرما طاقت نیاورد و افتاده بر زمین جان داده بود..
انگار تمام دنیا برای ژوزه تار شده بود او از شدت استیصال نه میدونست گریه کنه یا کار دیگه ای انجام بده
آیا او مقصر بود؟
شاید اگر تمام کبریت ها را نمیخرید دختر بچه ای که فرصت خرید چیزی را نداشت در آن زمان که تمام مغازه ها تعطیل بودن و شهر در تاریکی مطلق بود..
.. لااقل دخترک میتونست با یکی از کبریت ها مشعلی که در دست داشت روشن کند تا گرم بماند..
یا اینکه اگر بیشتر به او اصرار میکرد تا همراهش به خانه فیدل کاسترو برود دخترک به جای در آغوش کشیدن مرگ، سیراب و راحت بر روی کاناپه خواب بود..
تمام این سوالاتی که در ذهن خوزه میچرخید انقدر او را از خودش بی خبر کرده بود که حتی صدای دوستانش را نشنید که دنبالش آمدن
فیدل کاسترو: این دختر همونه که خوزه میگفت..
چه گوارا (با بغض): اگه انقدر عوضی نبودیم و ظلم رو نمیپذیرفتیم اون الان نمرده بود..
غم حکمفرما بود..
تا اینکه ناگهان خوزه شروع کرد خود را بر دیوار کوباند و بلند زار میزد...
چه گوارا در حالی که دختر مرده را بر روی شانه هایش گذاشته بود گفت بخاطر اییین بخاطر ایین بچه خودت رو نباز چون خیلی کار داریم..
مورینیو: من مقصرم من من..
فیدل کاسترو: همه ی ما مقصریم.. همه ی ما آشغال هایی که در جای گرم و نرم قهوه مینوشیدیم درحالی که این دخترک در سرما جان میداد در کنار مشعلی خاموش..
وی افزود: همه ی ماهایی که از ترس جانمان مظلوم ظلم پذیر شده ایم و با این کار جان های زیادی را گرفته ایم و فلاکت را ایجاد کردیم
چه گوارا: ما انقلابی را آغاز خواهیم کرد تا دیکتاتور در تاریکی خود ساخته اش غرق شود..
در این هنگام مورینیو یکی از کبریت هایی که دخترک به او فروخته بود از جیب کتش درآورد و آن مشعل را روشن کرد..
سپس دستان خود را بر روی هم گذاشته و پیمان بستند
و در ادامه راه افتادند...
ادامه دارد.....