مطلب ارسالی کاربران
(۷) مرحله یک هشتم نهایی مسابقه نویسنده برتر🔥🔥: داستان اول دیس👎 داستان دوم قلب❤ لطفا حوصله داشته باشید داستان هارو بخونید داستان های جالبیه
داستان اول
داستان در مورد پسری 26 ساله بنام میثم که فردی منزوی و غیر اجتماعی هست او همراه با پدرش تنها زندگی میکنند پدرش دچار بیماری قلبیه.میثم اخرین روز های دانشگاهشو سپری میکنه و بزودی فارغ التحصیل میشه اما حسرت دختری که که در دانشگاه عاشقش بود هنوز تو دلش مونده او حتی جرات نکرد تا روی صحبت رو با او باز کنه تا اینکه اون رو با پسری دیگه میبینه (البته او قبلا هم در زمینه پیدا کردن دوست ناکام بوده) بالاخره میثم دانشگاهو تمام میکنه اما افسردگی ها و دغدغه فکری های او بیشتر شده میثم دوستی به نام شهروز داره که پدرش کارخانه دار است وبه میثم که رشتش حسابداری بوده پیشنهاد کار تو کارخانه ب صورت موقت رو میده و میثم هم بعد از مشورت با پدرش میپذیره میثم میره مدتی در اونجا مشغول میشه اما بعد ازیه مدتی اشتباهی در محاسبات مالی توسط او صورت میگیره پدر شهروز چیز هایی از او میبینه از جمله افسرده و منزوی بودن میثم وهمچنین اشتباهی که در حساب های مالی کار خانه رخ داده باعث میشه عذر میثم رو بخاد و همین باعث شکراب شدن رابطه ی میثم و شهروز میشه.میثم بعد از این اتفاق افسرده تر میشه و خودخوری هاش بیشتر میشه از اونطرف حال پدرش هم زیاد مساعد نیست. میثم تصمیم میگیره برای فرار از افسردگی بیکار نمونه و دنبال کار میگرده در یک کافی شاپ کاری رو پیدا میکنه یه چندروزی در اونجا مشغول میشه اما تو فکر بودن ازقیافه و حرکاتش مشهوده تا اینکه یه روز با یه مشتری (یه دختر پسر) درگیر میشه همین باعث میشه از اونجا هم اخراج بشه دیگه این اتفاق میثم رو به اوج جنون میرسونه و بدتر از همیشه .به پیشنهاد روانپزشکش مدتی رو تو بیمارستان های روانی بستری میشه. البته خودش هم موافقه به این امید که
حالش بهتر بشه . بعد از مدتی یکی از دوستان پدرش براش خبر میاره که حال باباش بد شده بعد از اینکه به نزدیکه خانه ی خود میرسن با پرچم های سیاه و ادم های عزا گرفته ای مواجه میشن که خبر از این میدن که پدرش فوت کرده.
بعد هم نگاه میثم به دوریبن (شوخی)
پایان باز
چه اینده برای او میتوان متصور شد
و داستان دوم
قدیما فکر میکردم ..چطوری یه آدم میتونه نترس باشه؟؟
خیلی عجیبه که کسی از هیچی نترسه در صورتی که من از خیلی چیزا ترس دارم..
از سگ میترسم..از ارتفاع وحشت دارم..و خیلی چیزای دیگه..
و بالاخره بعد بیست و اندی سال زندگی فهمیدم..
روزی که بچه دار شدم..
لحظه ای که برای اولین بار صورت پسرمو دیدم..
چشاش باز بود و دو تا دستاشو تو هم کرده بود و انگار داشت به چیزی فکر میکرد..
حس عجیبی داشتم و بزور نفسم بالا میومد..
یه نفس عمیق کشیدم..
بعدش فهمیدم دیگه از هیچی نمیترسم..
سگ؟؟ حاضرم بخاطرش جلو شیر و ببر وایستم..
ارتفاع؟ خنده داره..چون بخاطرش میتونم ته جهنم برم و برگردم
فهمیدم که یه مرد بخاطر بچه شِ که شجاع میشه..بخاطر بچه شِ که دیگه چیزی نمیتونه بترسوندش
فهمیدم که گاهی وقتا بچهامون ما رو بزرگ میکنن..
مهلت مسابقه تا ۲۴ ساعت بعد (۲۳:۳)