Everyday my papa would work To try to make ends meet To see that we would eat Keep those shoes upon my feet Every night my papa would take me And tuck me in my bed Kiss me on my head After all my prayers were said And there were years Of sadness and of tears Through it all Together we were strong We were strong Times were rough But Papa he was tough Mama stood beside him all along
Growing up with them was easy The time had flew on by The years began to fly They aged and so did I And I could tell That mama she wasn't well Papa knew and deep down so did she So did she When she died Papa broke down and he cried And all he could say was, "God, why her? Take me!" Everyday he sat there sleeping in a rocking chair He never went upstairs Because she wasn't there
Then one day my Papa said, "Son, I'm proud of how you've grown" He said, "Go out and make it on your own. Don't worry. I'm O.K. alone." He said, "There are things that you must do" He said, "There's places you must see" And his eyes were sad as he As he said goodbye to me
Every time I kiss my children Papa's words ring true He said, "Children live through you. Let them grow! They'll leave you, too" I remember every word Papa used to say I kiss my kids and pray That they'll think of me Oh how I pray They will think of me That way Someday
*******
پدرم هر روز مشغول کار بود، می کوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند، می کوشید تا غذایی برای خوردن ما و کفش مناسب پای ما را تهیه کند. پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب می کرد و پس از آنکه دعایم را می خواندم، پیشانیم را می بوسید. در تمام این سالها، سالهای اندوه و اشک، در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم. زمانه ناسازگار بود اما پدر هم شکست ناپذیر، و در تمام این دوران، مادرم را در کنار خود داشت. بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت می گذشت و سالها پرواز کنان، دور می شدند. آنها هر روز سالخورده تر می شدند و من نیز بزرگتر و حالا می فهمم که مادرم رنجور و مریض بود و پدر در اعماق وجود خود خبر داشت و مادرم هم همینطور. زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست، گریست و تنها جمله ای که توانست بگوید این بود: آخر چرا او؟ خدایا کاش مرا می بردی. پدر هر روز آنجا می نشست و در صندلی خود به خواب می رفت، او هرگز نتوانست به اتاق مشترکشان برود، زیرا مادرم دیگر آنجا نبود. روزی پدر گفت: پسر، می بالم به آنچه در تو می بینم، به جهان قدم بگذار و خود، زندگیت را بساز، نگرانم مباش، من با تنهایی، انس گرفته ام. او می گفت: در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند، هنگام خداحافظی با من، چشمانش با غم آغشته بود. و حالا، هر زمان که کودکانم را می بوسم، سخنان پدر در گوشم طنین انداز می شوند که می گفت: "کودکانت در وجودت زیست می کنند، اجازه بده بزرگ شوند، هرچند آنها هم روزی تو را ترک می کنند." من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم، فرزندانم را می بوسم و آرزو می کنم که آنها هم مرا چنین به یاد آورند. آه چقدر آرزو دارم که آنها نیز مرا این چنین، یاد کنند.


