LAST KINGوقتی که موج موج به رقص آمد، در باد گیسوانِ پریشانت
میریخت روح تازه بارانها، برشانههای عاشق و لرزانت
روزی برون برآمدی از خانه، موگیر را ز موی رها کردی
دیدم از آسمان که فرود آمد، «انجیل»ها به گوشه دامانت
هر شرفه صلابت پایت را، همواره جویبار غزل میساخت
گلهای سرو یاسمن و نسرین، در گوشههای باغ پریشانت
گیسو به باد میدهی، میسوزی، ما این زمینیان پریشان را
در آسمان تمام ملایکها، انگشت به لب گزیده و حیرانت
ارواحها شناوَری در باد اند، هر لحظه از تجسمِ رویایت
پیغمبران حادثهها آری، سوگند میخورند به چشمانت