ali cr70بعد رفتن زیزو اینو نوشتم اینبار هم دوباره مینوسم: خورشان و بسته چشم با کوله باری از خشم میرفتم از خشم خود دنیا ویرانه سازم در دفتره زندگی از خود افسانه سازم اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم در سر نبود اندیشه ی جز فکر ویرانگریغاقل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم ..موجم ولی خاموش و خسته با دست خود در هم شکسته اری من ان کوه غرورم درمانده و از پا نشسته :broken_heart::pensive::pensive: